این بلاگ برای دل نوشته های یک عدد مغز که هنوز موفق به فرار نگردیده ایجاد شد

سریال های کره ای جدید سریال های کره ای جدید
سریال تو کی هستی+روزگار شاهزاده
سریال های کره ای 2009 اینجاست!
آموزش دفاع شخصی !
مجموعه آموزش دیم ماک
در برابر خطرات از خود دفاع کنید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 13 بهمن ماه سال 1388
بازگشت یک نابغه

سلام دوستان 

ایمان هستم همون ایمانی که یه مدت اینجا کلی متن میزاشتو الان بعد از مدت  ها اومده یه سری به بلاگ خودش بزنه 

ایمان زندست به کوری چشم بد خواهاش 

سر حال سرحالم 

ممنون که بهم سر زدین 

قول میدم بیشتر بیام و بازم اینجا باشم 

دوستون دارم یه دنیا

یکشنبه 17 آبان ماه سال 1388

سلام 

امشب بعد از مدت هاست که متصل شدم به این شبکه تار انکبوتی 

بعد از مدت هاست که دارم از اینترنت استفاده میکنم. 

ساعت حدودا نه نیم  شب هستش و من تو سالن مطالعه کتاب خونه مرکزی دانشگاه نشستمو درس میخونم البته الان برای رفع خستگی و بی کار نموندن وایر لس مرکز دارم بلاگ نویسی میکنم 

مدت ها بود ننوشته بودم 

راستش  این مدت که ننوشتم حال و  روزم خیلی بهتر بود 

خدا رو شکر الانم یه جورایی میشه گفت تو اوجم 

شروع کردم برای ارشد خوندن 

راستش دارم شروع میکنم برای ارشد عمران خوندن 

البته این به معنی  ول کردن کشاورزی نیست 

بلکه اونم ادامه میدم تا معدلم پاییین نیاد. 

فکر کنم اگر به برادر خواهرام خبر بدن من دارم درس  میخونم همشون شاخ در بیارن. 

منو درس؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟// 

جلل خالق 

اما باید باور کرد راستش اون نابغه که میگفتم داره افول میکنه یه چند وقتی هستش  که به روز های اوج خودش برگشته ون داره رشد میکنه.  

الان یه چند روزی هستش که دارم درس میخونم. 

هم درس میخونم هم به صورت حرفه ای دارم به ورزشم میرسم 

راستشبدن شده  توپ از اول تابستون تا حالا۱۷ کیلو رفتم بالا 

البته هنوز دوره نرفتم  راستش پول کافی نداشتم 

لپتابم هم میخواستم  عوض کنم. 

واسه همین   نتونستم پول خرج کنم که برم تو دوره.راستی با علی اینانلو(رفیق تاپم) قرار گذاشتیم بریم جمکران اگر خدا بخواد.یادتونه چقدر میگفتم دوست دارم  برم جمکران؟ 

خدا رو  شکر ایمان کریمی در صحت کامل جسمی و  روحیه الان و داره اوج میگیره دعا کنید واسم 

ایشالا سال دیگه این موقع دفتر چه ارشد فرستادم و دارم به کوب میخونم واسه کنکور ارشد 

بچه ها واسم دعا کنید خیلی دوست دارم  ارشد عمران قبول بشم 

فکرش و کنید؛ارشد عمران روزانه امیر کبیر. 

خدای من فوق العاده میشه 

از من بر میاد میدونم 

فقط لازمه که یه کم به خودم فشار بیارم 

راستش  تصمیم گرفتم به ارزوهام برسم شاید بشه گفتم کتاب کیمیاگر پاولو کویلیو روم خیلی تاثیر گذاشته. 

میخوام داد بزنم خدا یا شکرت/. 

همتون و  دوست دارم 

فعلا بای

دوشنبه 16 شهریور ماه سال 1388
حرف زدنم نمیاد...

خو حرف زدنم نمیاد مگه زوره؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یکشنبه 8 شهریور ماه سال 1388
یا چیزی بنویسید که ارزش خواندن داشته باشد و یا کاری کنید که ارزش نوشتن داشته باشد
یکشنبه 8 شهریور ماه سال 1388
یه شعر جالب از مجتبی کاشانی

نیوتن می آسود 

در پناه سایه در زیر درخت 
ناگهان سیبی افتاد زمین 
نیوتن آن را دید 
سپس از خود پرسید 
که چرا سوی هوا پرت نشد 
اکتشافات جهان  
اتفاقاتی بود که چنین می‌افتاد  
که کسی می فهمید  
و به ما می فرمود که چه چیز چه پیامی دارد  
و چه رازی دارند آیات خدا  
راز و اسرار جهان  
کشف می شد یک روز  
درپی گم شدن کشتی در یک دریا  
یا کسی در صحرا  
یک کسی می فهمید که کجا آمریکاست  
یا کجا غار علی صدر، یا کجا قطب شمال  
یک کسی می فهمید  
که بخار قدرتی دارد، نیز  
و کسی می فهمید چه گیاهی چه شفایی  
و چه دردی چه علاجی دارد  
یک کسی می خوابید در زیر درخت  
نیوتن یا داود  
گیو یا گالیله،  
ترزا یا مریم  
و علی یا عیسی 
از عدن یا نروژ 
اهل ایران یا هند  
مصر یا گرجستان   
از پرو یا گینه  
و فرو می افتاد  
یک گلابی یا سیب  
و ترنج و انار...  
راز و اسرار جهان 
کشف می شد یک روز  
ما نبینیم کسی می بیند  
ما نگوییم کسی می گوید  
یکی کسی در جایی  
که زمین می چرخد  
به جهانی می گفت  
که زمین می گردد  
گرد خورشید و بر محور خویش 
و اگر گالیله توبه کند  
 با تهدید  
و بگوید که نخواهد چرخید  
باز خواهد چرخید  
آری و زمین توبه نخواهد کرد  
خواهد چرخید  
راز و اسرار جهان  
کشف می شد یک روز  
ما نبینیم کسی می بیند  
ما نفهمیم کسی می فهمد  
هیچ کس منتظر مهلت خمیازه ما نیست  

گلم                                                                                                             

    که به پایان برسد 

لحظه ها می آیند  
سالها می گذرند  
و تو در قرن خودت می خوابی  
قرن آدم ها هر لحظه تفاوت دارد 
قرن ها گاه کوتاهتر از ده سالند  
گاه صدها سالند  
قرن ها می گذرند  
و تو در قرن خودت می مانی 
 
ما از این قرن نخواهیم گذشت  
ما از این قرن نخواهیم گریخت  
 
با قطاری که کسان دگری ساخته اند  
هیچ پروازی نیست  
برساند ما را به قطار دو هزار  
و به قرن دگران  
مگر انگیزه و عشق  
مگر اندیشه و علم  
مگر آیینه و صلح  
و تقلا و تلاش  
قرن ها گرچه طلبکار جهانیم ولی  
ما بدهکار جهانیم در این قرن چه باید بکنیم  
هیچکس گاری مار را به قطاری تبدیل نکرد  
هیچکس ذوق و اندیشه پرواز نداشت  
هیچکس از سر عبرت به جهان خیره نشد  
هیچکس از سفری تحفه و سوغات نداشت  
من در این حیرانم  
که چرا قافله علم از این جا نگذشت ؟  
یا اگر آمد و رفت  
پدرانم سرگرم چه کاری بودند؟ 
بر سر قافله سالار چه رفت ؟  
و اگر همراه این قافله گشتند گهی  
برنگشتند چرا؟  
ما چه کردیم برای دگران  
و چرا از خم این چنبره بیرون شدیم  
نازنین 
زندگی ساعت دیواری نیست  
که اگر هم خوابید  
بتوانی آن را تنظیم کنی 
کوک کنی  
برسانی خود را به زمان دگران  
کامیابی صدفی نیست که آن را موجی 
بکشد تا ساحل  
و در او مرواریدی باشد  
غلطان، 
نایاب  
هیچ صیاد زبردستی نیز  
- باز بی تور و تقلا - حتی 
ماهی کوچکی از دریا صید نکرد 
بخت از آن کسی است 
که به کشتی رود و به دریا بزند  
دل به امواج خطر بسپارد  
و بخواهد چیزی را کشف کند  
و بداند که جهان پر آیات خداست  
بشنود شعر خداوندی را در کار جهان  
و ببندد کمرش را با عزم  
و نمازش را در مزرعه 
در کارگهی بگذارد  
و مناجات کند با کارش  
و در اندیشه یک مسئله خوابش ببرد  
و کتابش را بگذارد در زیر سرش 
و ببیند در خواب  
حل یک مسئله را  
باز با شادی درگیری یک مسئله بیدار شود  
ابن سینا – پاستور- گراهام بل - رازی  
و انیشتین و نوبل و ادیسون وادیسون و ادیسون  بشود 
بخت از آن کسی است  
که چنین می بیند  
و چنین می فهمد 
و چنان جام پری می نوشد 
و چنین می کوشد  
بخت از آن سیبی است 
که در آن لحظه فتاد  
و از آن نیوتن  
که به آن اندیشید  
و در آن راز بزرگی را دید  
خوش به حال آن سیب  
خوش به حال نیوتن 
 
(( مجتبی کاشانی))

 هیچ کس منتظر خواب تو نیست  
یکشنبه 8 شهریور ماه سال 1388
دانشجوی زرنگ......استاد زرنگتر
چهار دانشجو که به خودشان اعتماد کامل داشتند یک هفته قبل از امتحان پایان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر دیگر حسابی به خوشگذرانی پرداختند.

اما وقتی به شهر خود برگشتند متوجه شدند که در مورد تاریخ امتحان اشتباه کرده اند و به جای سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراین تصمیم گرفتند استاد خود را پیدا کنند وعلت جا ماندن از امتحان را برای او توضیح دهند.

آنها به استاد گفتند:«ما به شهر دیگری رفته بودیم که در راه برگشت لاستیک خودرومان پنچر شد و از آنجایی که زاپاس نداشتیم تا مدت زمان طولانی نتوانستیم کسی را گیر بیاوریم و از او کمک بگیریم، به همین دلیل دوشنبه دیر وقت به خانه رسیدیم.»

استاد فکری کرد و پذیرفت که آنها روز بعد امتحان بدهند.

چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر یک ورقه امتحانی را داد و از آنها خواست که شروع کنند...

آنها به اولین مسأله نگاه کردند که 5 نمره داشت. سوال خیلی آسان بود و به راحتی به آن پاسخ دادند، سپس ورقه را برگرداندند تا به سوالی که 95 نمره داشت پاسخ بدهند. سوال این بود: کدام لاستیک پنچر شده بود؟!
شنبه 7 شهریور ماه سال 1388
علی شریعتی

ساعت ها را بگذارید بخوابند، بیهوده زیستن را نیازی به شمردن نیست..........!

شنبه 7 شهریور ماه سال 1388

اینجا دیگه داره  میشه چرک نویس اندیشه های درهم و بهم ریخته یک نابغه 

وقت ندارم 

ولی شاید از این به بعد یه روح جدیدی تو این بلاگ به جریان بندازم 

در هر صورت ممنونم که هنوز بهم سر میزنید 

واسه همین محبتتونه که میگم دوستون دارم 

پنجشنبه 5 شهریور ماه سال 1388

سلام 

خوبید ؟ 

خو اگرم خوب باشید نمیتونید که بهم بگید..! 

چرا میتونید یادم نبود 

میتونید برام کامنت بذارید 

اومدم چی بنویسم؟ 

اهان 

میخوام زن بگیرم 

دختر خوب سراغ ندارید؟؟؟؟؟؟/ 

سه شنبه 3 شهریور ماه سال 1388

سلام 

امروز حس نوشتن نیست 

فقط سلام 

بعدشم خدا حافظ 

یا علی 

دوشنبه 2 شهریور ماه سال 1388

امروز روز خوبی بود....... 

فردا بعد از افطارم میرم بخیه های پام رو بکشم 

قراره از فر دا برم سر زمین؛ نا سلامتی مهندس کشاورزی گفتن 

اهان یادم اومد اون نکته مهمه که میخواستم بگم 

این جانب رسما اعلام میکنم که از گذشته خودم بسیار شرمسار بوده و دیشب همین ساعت ها توبه کرده ام 

لزا به دین وسیله اعلام میکنم هر کی منو میشناسه و شمارم رو داره دور منو خط بکشه شمارمم دارم عوض میکنم 

کلی هم از این قضیه خوش حالم 

با خدا معامله کردم 

میدونم اخرش هر چی باشه به نفعمه نه ضررم. 

بازم میگم 

همتون رو دوست دارم 

بای 

راستی وقت سحر و افطار منم دعا کنید 

خیلی لازم دارم 

روز دومم گذشت 

میترسم زود تموم بشه 

برا من که همین دو روزش کلی خوب بوده 

بچه ها واسم دعا کنید که بتونم توبه ام رو نگه دارم و نشکونمش 

یا علی 

یکشنبه 1 شهریور ماه سال 1388

خیلی حالم بده 

واسم دعا کنید 

راستی ماه رمضون مبارک 

شنبه 31 مرداد ماه سال 1388

کلی حرف دارم واسه گفتن 

ولی حسش نیست 

بمونه واسه بعد 

فعلا یا علی 

جمعه 30 مرداد ماه سال 1388

سلام 

امروز روز بدی نبود 

یه کشف جدید کردم 

از دختر ها خسیس تر خودشونن.... 

امروز جلو در بودم رفیقم و دیدم یکم بهم ترحم کرد واسه خاطر پام بعدم رفتیم خیابون گردی وسط خیابون اصلی بودیم که تازه یادم افتاد شلوارک دارم؛کلی خندیدیم بعد دیدیم کی به کیه تاریکیه یه دور زدیم و برگشتیم  تو راه برگشت یه پراید کشید جلومون اول خواستیم دعوا کنیم که فهمیدیم بچه های خودمونن دارن اذیت میکنن کلی به پام خندیدن بعدم بغل به بغل یا همون فرمیشن تا خونه ما اومدیم من لباس پوشیدم رفتیم هیئت؛جاتون خالی دوتا کمپوتم برام گرفتن تو اره با هم خوردیم مثلا شد سر زدن به مریض.... 

در هر صورت خیلی خوش گذشت 

جای همتون خالی 

الانم دارم اهنگ گوش میدم 

همتون رو دوست دارم بچه ها 

فعلا بای 

پنجشنبه 29 مرداد ماه سال 1388

سلام 

دارم بازی منچستر رو نگاه میکنم 

نیمه اول یکی خورده 

بین دو نیمست 

اومدم بنویسم و برم 

جاتون خالی 

امروز کلی بهم خوش گذشت 

فعلا بای 

الان بازی شروع میشه 

باید برم 

دوشنبه 26 مرداد ماه سال 1388

سلام 

مثل اینکه این بیمارستان رفتن ما قرار نیست تموم بشه ........ 

الان ساعت سه و پنج دقیقه صبح هستش و من تازه از بیمارستان اومدم 

راستش یه سوزن تو پام فرو رفته بود که دو سانتش تو کف پام شکسته بود و گیر کرده بود  زیر استخون مفصل اول شست پام. 

چشتون روز بد نبینه همه بیمارستانا پاس دادن به هم که بالاخره البرز کرج دکترش قبول کرد که جراحی کنه. 

تازه الان داره اثر بی حس کننده از بین میره و دردش شروع میشه؛ نشونده بودنم رو ویلچر و میبردنم این ور اون ور جاتون خالی؛البته بهتره بگم خدا نصیب تون نکنه. 

کلی حال داد. 

فردا عکس سوزنه و عکسای بیمارستان رو میذارم البته نا گفته نمونه که عکس رادیولوژی تو بیمارستان جا موند وگر نه........ 

بی خیال 

شبه و منم خوابم میاد 

شب همگی بخیر 

 یا علی

یکشنبه 25 مرداد ماه سال 1388

سلام 

یه کشف بزرگ 

از دختر ها احمق تر نه حیوانات هستن و نه جامدات و نه نباتات 

از دختر ها احمق تر فقط خودشون هستن 

این تنها نتیجه عمر  ۲۱ ساله من هستش 

یکشنبه 18 مرداد ماه سال 1388

راستی یادم رفت بگم....... 

بابت این که روز نیمه شعبان پست تبریک عید نذاشتم عذر خواهی میکنم.  

در هر صورت عیدتون مبارک دوستای خوبم. 

به امید ظهور منجی صلوات ......... 

این شعرم تقدیم به خود خود خود امام زمان: 

 

افتاب شیعه از مغرب درااااااااا                   بار دیگر سر زن از قار حرااا 

 

تیغ بر کش تا تماشایت کنند                   تا که نتوانند حاشایت کنند

یکشنبه 18 مرداد ماه سال 1388

سلام به همه  دوباره 

امیدوارم خوب باشید 

انقدر خسته ام که نگو 

دیشب خونه بچه ها بودیم تا نصفه شب چیز شعر میگفتیم میخندیدیم  

البته لازم به ذکر است نیمه شب با احتساب ساعت یک بامداد به عنوان سر شب. 

در راستای بیانات گذشته باید اعلام کنم اینجانب ایمان کریمی در کمال صحت جسمی و جانی و روانی و غیر روانی و کلا همه چیز به سر میبرم و از تمامی خیار دزدانی که دیشب به زمین ما زده بودن تشکر میکنم که شلخته چیده بودن تا چیزی هم گیر خود ما بیاد 

به افتخار این اقا رضا که سیشن بقلیم بزن دست قشنگرو  

جمعه 9 مرداد ماه سال 1388

سلام 

سلام 

سلام 

فکر میکردم اینجا نوشتم 

ولی خوب ننوشته بودم 

خوب همگی دست دست 

دست دست 

جواب ازمایشام اومد 

بغضم ترکید 

نمیتونم بگم چقدر خوشحال شدم 

منفی  

منفیییییییییییییییییی 

ایمان سالمه سالمه 

کور بشه چشم حسود 

بترکه چشم بد خواهام 

تازه چاقم شدم 

۱۵ کیلو زیاد کردم 

خیلی هم خوشحالم تا کور شود هر انکس که نتواند دیدن.... 

به افتخارم هوراااااااااااااا

یکشنبه 21 تیر ماه سال 1388

من بدم تو خوب باش که زندگی زشت است. دیگر سراغم را نگیر خودم را جایی در این زندگی گم کرده ام. دنبالم نگرد پیدایم نمی کنی. نفس بکش به جای من هم اگر توانستی. مهربانی کن و بعد از من شب ها به ستاره ام لبخندی بزن. و ماه که کامل شد از جانب من آرزویی کن. نگذاز جای خالی مرا احساس کنند. خودت هم منت بر سرم گذار و فراموش کن که زمانی بوده ام. خودم نیز چنین خواهم کرد. بگذار مردنم بی هیاهو باشد و آرام. 

از طرف یکی ازدوستام که با هم اسممون مشترکه 

ایمان 

اسم ایمان رو که میشنوم نا خود اگاه یاد یه جمله می افتم: 

اسم ایمان رو دوست دارم چون در معنی اسم خودم نهفتست. 

بی خیال 

ایمان نوشته بود 

از من به پسری که سرطان داره و داره میمیره

پنجشنبه 18 تیر ماه سال 1388

سلام 

امشب دوباره با قبله عالم(مادر محترمه) زده بودیم بیرون ....... 

رفتیم پارک محل و بعد از کلی کار با وسایل خسته و کوفته ولی شاد و بازم با خنده و گفت و گو اومدیم خونه 

راستش کلی نقشه جدید کشیدیم قراره یکی از این دوچرخه دو نفره ها بگیریم واسه شب گردی 

امشب هوا خیلی عالی بود 

یه نم بارونم زده بود خیلی حال داد 

قبلشم با رضا(رفیقم)با ماشین زده بودیم بیرون ـبا همون ماشینی که رو صندلیش رو روز پدر خریدم - جاتون خالی کلی حال داد بعدشم که گفتم ساعت دوازه زدیم با مامانه بیرون 

الان یه ربع ی میشه که رسیدیم خونه 

جاتون خالی 

چایی و شیرینی و لم دادن پشت کامپیوتر(یارانه) واسه بلاگ نویسی و چت 

کلی ایام به وفق مراده 

البته اگر این سرطان لعنتی ما بذاره 

فردا باز قراره برم جواب ازمایش بگیرم 

واسم دعا کنید سریع تر تموم بشه 

دیگه نمیخوام درگیر بیماری باشم 

دعا کنید بگن هفته دیگه اخرین هفتشه 

به مناسبت ختمم هم تو خرما ها گردو گفتم نذارن ملت بخورن قافل گیر بشن کلی بخندیم اون دنیا 

راستی بازم داشت یادم میرفت 

یه دعا میکنم امین بگید 

الهم عجل لولیک الفرج 

اهان یه دعای دیگه: 

خدایا (.......) خوشبخت بشه 

سه شنبه 16 تیر ماه سال 1388

امشب شارژ شارژم  

ملت شاخ در اوردن... 

چشم حسود کور 

برم بگم مامانم اسفند دود کنه واسه شاه پسرش 

امشب رفته بودیم با مادرم پارک محل از این وسیله سوسولیا که میذارن تو پارک ها از اونا استفاده میکردمُ 

ساعت یک شب اومدنی خونه دیدیم زنداداش و داداش و فاطمه کوچولو دارن از سر خیابون قدم زنون میان خونه 

ریختیم سرشون با هم اومدیم خونه وای خدایی خیلی حال داد امروز 

راستی روز پدر رفتم یه دست رو صندلی جدید واسه ماشین بابام خریدم  

اخه هفته پیش خاکستر سیگارم رو صندلی رو سوزوند 

جالبش اینه که من اصلا سیگاری نیستم 

فقط یه بهونست واسه اونایی که با تعجب میپرسن : 

روکش صندلی؟ اونا که نو بود. 

اخه چیز دیگه ای به مخم نرسید بخرم خوووووووو 

جمعه 12 تیر ماه سال 1388
مراسم کلپچ خرون

سلام امروز شاید از معدود ترین صبح هایی باشه که من بیدار هستم 

ساعت ۸:۲۴ صبح هستش و ما از مراسم کلپچ خرون برگشتیم 

ما (متشکل از شخص شخیص بنده به همراه والدین محترم از قبیل پدر گرام وا مادر محترمه) 

کله سحر جاتون خالی زدیم بیرون در دامان طبیعت کله پاچه ای زدیم اندرون رگ محترممان و باز گشتیم به منزل. 

بنا بر این میبایستی امروز را در تاریخ ثبت نمود به چند دلیل: 

۱-جل الخالق مگه میشه ایمان این وقت روز بیدار باشه 

۲-کله پاچه اونم در دامان طبیعت؟ 

۳- مگه خونه رو ازتون گرفته بودن که رفتین بیرون صبحونه خوردین؟ 

۴- رانندگی کردن تو حالت خواب توسط من......... 

بنده خدا سردار رویانیان دلش خوشه گواهی نامه امضا کرده

چهارشنبه 10 تیر ماه سال 1388

نمیدونم چی باید بنویسم 

فقط همین 

یا علی 

پنجشنبه 4 تیر ماه سال 1388

سلام 

مدت ها بود  که اینجا پر شده بود از گرد و خاک و تار عنکبوت 

خیلی وقت بود که دلم به نوشتن نمیرفت 

اما حالا  وضع فرق میکنه..... 

میخوام دوباره بنویسم 

راستی داستان افول یک نابغه تموم شد؛ ولی بهش اجازه چاپ نمیدن واسه همینم شاید بیام و همین جا بنویسمش..... 

حالا میخوام شروع کنم به نوشتن یه کتاب جالب 

کتاب بازگشت نابغه؛ میدونم که خیلی جالب تر از اولی از اب در میاد 

البته اینم بگم که با یه کارگردان صحبت کردم که افول یک نابغه فیلم بشه اما گفت باید داستانت تبدیل بشه به فیلم نامه بعدشم اینکه بتونیم براش مجوز ضبط بگیریم 

بگذریم سرتون و درد نیارم 

امروز خیلی حالم خوبه 

به قول استاد امین پور 

این روز ها که میگذارد شادم 

این روزها که میگذرد شادم 

شادم  

          که میگذرد

چهارشنبه 16 اردیبهشت ماه سال 1388

امشب حالم خیلی خوبه 

خیلی خوبم 

خیلی 

خدا رو شکر

شنبه 15 فروردین ماه سال 1388
خدا رو شکر

ای خداااااااااااااااااااااااااااا 

مردم از خوشی

پنجشنبه 8 اسفند ماه سال 1387
دختر بابا؛ افتخار بابا..........

چهار تا دوست که ۳۰ سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن. بعد از یه مدت یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون... اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس شرکت. پسرم انقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد... دومی: جالبه. پسر من هم مایهء افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دورهء خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده. پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمی ترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد. سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده... اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تأسیس کرده و میلیونر شده... پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای ۳۰۰۰ متری بهش هدیه داد. هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟ سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم. راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟ چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه. سه تای دیگه گفتند: اوه! مایهء خجالته! چه افتضاحی! دوست چهارم گفت: نه. من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم. در ضمن زندگی بدی هم نداره. اتفاقاً همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای ۳۰۰۰ متری هدیه گرفت! نتیجهء اخلاقی: هیچوقت به چیزی که کاملا" در موردش مطمئن نیستی افتخار نکن!

پنجشنبه 8 اسفند ماه سال 1387
تست روان شناسی جالب

یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا او را نمی شناخت. او با

خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است. او با خود گفت او همان مرد رویایی من

است و در همان جا عاشق او می شود. اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و

دیگر آن مرد را نمی بیند. چند روز بعد او خواهر خود را می کشد. به نظر شما انگیزه

ی او از قتل خواهر خود چه بوده است؟

چند دقیقه با خود فکر کنید

تنها راه دیدن جواب است

.


.

.

.

.

.

.

.





--------------------------------------------------------------------------------






آن زن امید داشت که در مراسم ختم خواهرش شاید آن مرد را دوباره ببیند. اگر

توانستید به این سوال پاسخ صحیح بدهید احتمالا شما یک بیمار روانی یا

psychopath هستید. یکی از بزگترین روانشناسان آمریکایی این تست را بر روی

افراد زیادی انجام داد تا به این نتیجه برسد که چه کسانی پاسخ صحیح می دهند.

نکته ی جالب اینکه اکثر قاتل های سریالی به راحتی و سرعت توانستند جواب

صحیح بدهند. بنابراین اگر پاسخ شما صحیح بود احتمالا شما یکی از قاتل های

سریالی آینده خواهید بود! تبریــــــــــــک ! 21.gif21.gif21.gif21.gif

دوشنبه 28 بهمن ماه سال 1387
روزی که منشیم رو کشتم

روزی که منشیم رو کشتم...........

صبح که داشتم بطرف دفترم می رفتم سکرترم ژانت بهم گفت: صبح بخیر آقای رئیس، تولدتون مبارک! از حق نمیشه گذاشت، احساس خوبی بهم دست داد از اینکه یکی یادش بود
تقریباً تا ظهر به کارام مشغول بودم. بعدش ژانت درو زد و اومد تو و گفت: میدونین، امروز هوای بیرون عالیه؛ از طرف دیگه امروز تولدتون هست، اگر موافق باشین با هم برای ناهار بریم بیرون، فقط من و شما!

خدای من این یکی از بهترین چیزهائی بوده که میتونستم انتظار داشته باشم. باشه بریم. برای ناهار رفتیم و البته نه به جای همیشه‌گی. برای نهار بلکه باهم رفتیم یه جای دنج و خیلی اختصاصی. اول از همه دوتا مارتینی سفارش داده و از غذائی عالی در فضائی عالی تر واقعاً لذت بردیم.

وقتی داشتیم برمی‌گشتیم، ژانت رو به من کرده و گفت: میدونین، امروز روزی عالی هست، فکر نمی‌کنین که اصلاً لازم نباشه برگردیم به اداره؟ مگه نه؟ در جواب گفتم: آره، فکر میکنم همچین هم لازم نباشه. اونم در جواب گفت: پس اگه موافق باشی بد نیست بریم به آپارتمان من.

وقتی وارد آپارتمانش شدیم گفتش: میدونی رئیس، اگه اشکالی نداشته باشه من میرم تو اتاق خوابم. دلم میخواد لباس مناسبی بپوشم تا امروز همیشه به یادتون بمونه شما هم راحت باشید راحت راحت

خواهش می کنم در جواب بهش گفتم. اون رفت تو اتاق خوابش و بعداز حدود یه پنج شش دقیقه‌ای برگشت. با یه کیک بزرگ تولد در دستش در حالی که پشت سرش همسرم، بچه‌هام و یه عالمه از دوستام هم پشت سرش بودند که همه با هم داشتند آواز «تولدت مبارک» رو می‌خوندند.

... در حالیکه من اونجا... رو اون کاناپه

دوشنبه 28 بهمن ماه سال 1387
اقایون بی جنبه

میگن مردا جنبه ندارن یعنی این !!  

 

مردی می‌خواست زنش را طلاق دهد.
دوستش علت را جویا شد و او گفت: این زن از روز اول همیشه می خواست من را عوض کند.
مرا وادار کرد سیگار و مشروب را ترک کنم..
لباس بهتر بپوشم، قماربازی نکنم، در سهام سرمایه‌گذاری کنم و حتی مرا عادت داده که به موسیقی کلاسیک گوش کنم و لذت ببرم!
دوستش گفت: اینها که می‌گویی که چیز بدی نیست! مرد گفت: ولی حالا حس می‌کنم که دیگر این زن در شان من نیست !

دوشنبه 14 بهمن ماه سال 1387
فلسفه رو..........؟؟

بزرگترین هدف بشر درک عشق به صورت کامل است.عشق درون دیگران نیست بلکه درون خود ماست،ما آن احساس را بیدار می کنیم ولی برای اینکه بیدار شود به دیگران نیاز داریم.

دنیا تنها زمانی برای ما معنا دارد که بتوانیم کسی را برای شرکت دادن در هیجاناتمان بیابیم.

دوشنبه 14 بهمن ماه سال 1387

امشب اوج خوشی منه........... 

کل اینترنت شام مهمونه منن. 

بزن اون دست قشنگرو به افتخار شا دوماد............. 

این حیاط و اون حیاط بریزید نقل و نبات 

دست به موهاش نزنید خرمایی رنگه بلهههههههه 

قدو بالای تو رعنا رو بنازم 

تو گل باغ تمنا رو بنازم 

تو که با روغن قو  

کوچه تنگه بله عروس قشنگه بلهههههههه  

سر راه کنار برید دوماد میخواد نار بزنهههههههههه 

دوشنبه 14 بهمن ماه سال 1387
روان شناسی

الگوی شما در زندگیتان کیست؟ 


بدون نگاه کردن به جوابهااین تست راانجامدهید. 

             
ا-یک عدد از ۱ تا ۹ انتخاب کنید.
2- آنرا در عدد ۳ ضرب کنید.
3- حاصل را بعلاوه ۳ کنید.

4-دوباره حاصل را در ۳ ضرب کنید.

5-یک عدد ۲ یا ۳ رقمی بدست آورده اید
6-ارقام عدد خود را با هم جمع کنید (مثلا اگر  عددتان ۱۸ است ۱ را با ۸ جمع کنید)

7- حالا به پایین صفحه نگاه کنید.......... 

*

*

*

*

*

حالا با توجه به عدد بدست آمده و لیست زیر ببینید الگوی

شما در زندگیتان کیست



1= انیشتین

2= نلسون ماندلا

3=جاکوب زوما

4=تام کروز

5=بیل گیتس

6= گاندی

7= براد پیت

8=محمد علی کلی

9=ایمان

 

10= باراک اوباما

میدونم میدونم....  من یه تاثیر خاصی روی مردم میذارم ........شاید یه روزهم تو بتونی مثل من بشی..... باور کن!


راستی... اینقدر عددهای متفاوت رو هی امتحان نکن....

 باهاش کنار بیا عزیزم... من همیشه الگوی زندگی تو

هستم

یکشنبه 13 بهمن ماه سال 1387
لیلا........

یه نفر برای بازدید میره به یه بیمارستان روانی .

اول مردی رو میبینه که یه گوشه ای نشسته، غم از چهرش میباره،

به دیوار تکیه داده و هرچند دقیقه آروم سرشو به دیوار میزنه و با هر ضربه ای،

زیر لب میگه: لیلا… لیلا… لیلا…لیلا… لیلا…لیلا…

مرد بازدیدکننده میپرسه این آدم چشه؟ میگن یه دختری رو میخواسته به اسم “لیلا

که بهش ندادن، اینم به این روز افتاده…

مرد و همراهاش به طبقه بالا میرن.

مردی رو میبینه که توی یه جایی شبیه به قفس به غل و زنجیر بستنش

و در حالیکه سعی میکنه زنجیرها رو پاره کنه،

با خشم و غضب فریاد میزنه: لیلا… لیلا… لیلا… لیلا… لیلا… لیلا… لیلا…

بازدیدکننده با تعجب میپرسه این چشه؟!!!!

میگن اون دختری رو که به اون یکی ندادن، دادن به این!!!

شنبه 12 بهمن ماه سال 1387
فوق العاده ترین متنی که این اواخر خوندم....................

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود اون منو "داداشی" صدا می کرد در حالی که به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد.آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم . و گونه منو رو بوسید بهم گفت متشکرم. میخوام که بدونه ، میخوام بهش بگم من نمی خوام فقط داداشی باشم من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. کنارش روی کاناپه نشسته بودم تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. و بعد از دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم من من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم. قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من کنار درخروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل همیشه گونه ام رو بوسید و گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم یه چند روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه اما اون توجهی به من نمی کرد قبل از اینکه کسی خونه بره به همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی سمت من اومد ، با گریه سرش رو روی شونه من گذاشت و منو در آغوش گرفت و گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم اون دختره حالا داره ازدواج می کنه. روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، نشستم اون بله رو گفت حالا اون وارد زندگی جدیدی شد و با مرد دیکه ای ازدواج کرد اما من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم. سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش می دونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دختری که در دوران تحصیل اون رو این چیزی هست که اون نوشته بود:تمام توجهم به اون بود اون برای من بهترین داداشی دنیا بود اما هیچکس از این موضوع اطلاعی نداره.اما اون توجهی به من نداره .من می خواستم بهش بگم ،می خواستم که بدونه که من نمی خوام لون فقط برای من یه داداشی باشه.من عاشقش هستم .اما.....من خجالتی ام ....علتش رو نمی دونم ....... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوست دارم.....%

دوشنبه 16 دی ماه سال 1387
اندفه مهمونی خیلی با حال تر از همیشه بود...........

اینجا همه چیز با دنیای اون بیرون فرق میکنه؛ 

این چند روز میگن میزبان مهمونی یکی دیگست میگن مهمونیشم خیلی باحاله 

یکی اول میگه  

عشق فقط یک کلام: حسین علیه سلام  

بعد همه تند تند میگن: 

حسین حسین حسین حسین........... 

یکی هم از بغل دست من بلند داد زد حسسسسسسسسسسسسسسسسسسین 

بعد اونم شروع کرد عین بقیه تند تند میگفت حسین حسین حسین حسین 

خیلی جالب بود  

اینجا همه رسمشون بود هر کی میاد تو مهمونی باید لباس مخصوص پوشیده باشه البته میگن میشه با لباس معمولی هم پوشید ولی میگن اگر میخوای به صاحب مهمونی بگی برات مهمه که تو مهمونیش باشی باید لباس مخصوص بپوشی 

لباسشم جالبه همشون لباسشون سیاه سادست بعضی هاشون این بغلش جیب داره بعضی هاشون نداره 

اینجا هیچکی بهت نمیگه من بابام فلان ماشین و داره الانم با ماشین خودم اومدم اومدم ببین اون  BMW X3مال منه تو پارکینگ......... 

همه اینجا میگن گدان اومدن گدایی ولی یکیشون داشت فکر کنم دروغ میگفت میشناختمش از اون پولداراست.تازه اکثرشون هم برام اشنا بودن بچه محل هستن فکر کنم یکیشون رو میشناسم بسیجیه یکیشونم که همین بغل من بود که گفتن بلند داد زد حسسسسسسسسسسین 

لوازم ارایشی داره تو خیابونمون بچه فشن هسش. جالب بود با هم کل کل دارن ولی اخرش چراغ ها رو روشن کردن با هم دست دادن این به اون میگفت قبول باشه اونم گفت همین طور نمیدونستم این دوتا با هم دوست و مهربون فیلماشون مال ماست مهربونیشون مال اینجا...... 

همشون میگفتن گداییم ولی پول میدادن ............ 

جالب بود اخرش جای اب میوه و  دلستر (خارجیش %) چایی میدادن تازه و کیک یزدی 

همون پولداره یکی برداشت نصفش و خورد نصفش رو هم گذاشت تو مشمبا گذاشت تو جیبش ........ 

حالا هر کی نشناسدش من که شناختمش پولش از پارو بالا میره ها از یه نصفه کیک نگذشت بعدا فهمیدم کیکا رو خودش اورده بود حالا چرا یه نصفش رو برد نفهمیدم....... 

راستی همه داشتن گریه میکردن چراغا خواموش بود منم گریم گرفت یاد بد بختیام و دل گرفتگیام افتادم که روم نمیشد به کسی بگم دوست داشتم به یکی بگم ولی روم نمیشد همه میگن مرد که گریه نمیکنه ولی اینجا همه مردا داشتن گریه میکردن منم گفتم خو اینا خودشون گریه میکنن به من که گیر نمیدن واسه همین منم زدم زیر گریه هرچی تو دلم بود گفتم .......... 

اخر مهمونی رفتنی انقدر حال داده بود،از یکی اخرش پرسیدم میزبان بعدی کیه ، کی میگن؟ 

گفت چند روز اینجاست بعد هر هفته هم هست میزبان یه نفره ولی خوب هر هفته مکان یه جاست.شمارتو بده اس ام اس میزنن ادرسو بهت میگن. 

اومدیم بریم سوار ماشین شیم دوستم گفت یکی دو نفرم سوار کنیم برسونیم من گفتم برو بابا  

بعد دیدم همه دارن همدیگرو سوار میکنن منم گفتم کم نیارم جلوی دو تا پسره که اون ور دایره نشسته بود میگفت حسین حسین و دوستش رو سوار کردم یه حالی داد که جای دختر پسر سوار کرده بودم ........گفتم کجا میرین بچه ها گفتن هر جا مسیرت بخوره مارو پیاده کن مزاحم نمیشیم  

منم خوشم اومد گفتم تا ته دنیا خودم میرسونمتون 

اون شب کلی دوست خوب پیدا کردم...............

یکشنبه 15 دی ماه سال 1387
شاید دیگه زمانی برای عذر خواهی نباشه......

زن جوانی در سالن فرودگاه منتظر پروازش بود. چون هنوز چند ساعت به پروازش باقی مانده بود، تصمیم گرفت برای گذراندن وقت کتابی خریداری کند. او یک بسته بیسکوئیت نیز خرید و بر روی یک صندلی نشست و در آرامش شروع به خواندن کتاب کرد. مردی در کنارش نشسته بود و داشت روزنامه می‌خواند. وقتی که او نخستین بیسکوئیت را به دهان گذاشت، متوجه شد که مرد هم یک بیسکوئیت برداشت و خورد. او خیلی عصبانی شد ولی چیزی نگفت. پیش خود فکر کرد : بهتر است ناراحت نشوم. شاید اشتباه کرده باشد. ولی این ماجرا تکرار شد. هر بار که او یک بیسکوئیت برمی‌داشت، آن مرد هم همین کار را می‌کرد. اینکار او را حسابی عصبانی کرده بود ولی نمی‌خواست واکنشی نشان دهد. وقتی که تنها یک بیسکوئیت باقی مانده بود، پیش خود فکر کرد : حالا ببینم این مرد بی‌ادب چکار خواهد کرد؟ مرد آخرین بیسکوئیت را نصف کرد و نصفش دیگرش را خورد. این دیگه خیلی پرروئی می‌خواست! زن جوان حسابی عصبانی شده بود. در این هنگام بلندگوی فرودگاه اعلام کرد که زمان سوار شدن به هواپیماست. آن زن کتابش را بست، چیزهایش را جمع و جور کرد و با نگاه تندی که به مرد انداخت از آنجا دور شد و به سمت دروازه اعلام شده رفت. وقتی داخل هواپیما روی صندلی‌اش نشست، دستش را داخل ساکش کرد تا عینکش را داخل ساک قرار دهد و ناگهان با کمال تعجب دید که جعبه بیسکوئیتش آنجاست، باز نشده و دست نخورده! خیلی شرمنده شد! از خودش بدش آمد ... یادش رفته بود که بیسکوئیتی که خریده بود را داخل ساکش گذاشته بود. آن مرد بیسکوئیت‌هایش را با او تقسیم کرده بود، بدون آن که عصبانی و برآشفته شده باشد! در صورتی که خودش آن موقع که فکر می‌کرد آن مرد دارد از بیسکوئیت‌هایش می‌خورد خیلی عصبانی شده بود. و متاسفانه دیگر زمانی برای توضیح رفتارش و یا معذرت‌خواهی نبود. همیشه به یاد داشته باشیم که چهار چیز است که نمی‌توان آن‌ها را دوباره بازگرداند : 1. سنگ ........ پس از رها کردن! 2. سخن ............. پس از گفتن! 3. موقعیت ... پس از پایان یافتن! 4. و زمان ........ پس از گذشتن!

شنبه 14 دی ماه سال 1387
نگاهی فلسفی به دختر.........

دختر:موجودی است که وقتی تعجب میکند میگوید واااااااااا!! و وقتی

 خوشحال است میگوید بمیری الهییییییی!! وقتی غمگین است آه

 میکشد و وقتی میترسد جیییییییغ بنفش میکشد . وقتی بدش می

 آید میگوید ویشششش . وقتی خوشش می آید میگوید ووییییی.

 همه عناصر ذکور گیتی در عشق او واله و سرگردانند . تاریخ تولد و

 شماره کفش با جناق پسر عمه ی دختر خاله ی داماد همسایه ی

 پوریا پور سرخ را میداند .از سوسک اصولا نمیترسد بلکه چندشش

 میشود ...

پنجشنبه 12 دی ماه سال 1387
داستان واقعی..........

شب هنگام محمد باقر -طلبه جوان-در اتاق خود مشغول مطالعه بود که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید.
دختر پرسید: شام چه داری ؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود در گوشه‌ای از اتاق خوابید.
صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را همراه طلبه جوان نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید چرا شب به ما اطلاع ندادی و ....
محمد باقر گفت : شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم مرا به دست جلاد خواهد داد.
شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه ؟ و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ محمد باقر 10 انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و ...
علت را پرسید. طلبه گفت : چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا ، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند و ایمانم را بسوزاند.
شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده و نام و یادش را گرامی می دارند. از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود.

پنجشنبه 12 دی ماه سال 1387
باز هم هنر نمایی ایرانی ها

در شهری در آمریکا، آرایشگری زندگی می‌کرد که سالها بچه‌دار نمی‌شد. او



نذر کرد که اگر بچه‌دار شود، تا یک ماه سر همه مشتریان را به رایگان



اصلاح کند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!




روز اول یک شیرینی فروش وارد مغازه شد. پس از پایان کار، هنگامی که قناد



خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر



خواست مغازه‌اش را باز کند، یک جعبه بزرگ شیرینی و یک کارت تبریک و تشکر



از طرف قناد دم در بود.




روز دوم یک گل فروش به او مراجعه کرد و هنگامی که خواست حساب کند،



آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش



را باز کند، یک دسته گل بزرگ و یک کارت تبریک و تشکر از طرف گل فروش دم



در بود.




روز سوم یک مهندس ایرانی به او مراجعه کرد. در پایان آرایشگر ماجرا را به



او گفت و از گرفتن پول امتناع کرد.




حدس بزنید فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز کند، با چه



منظره‌ای روبرو شد؟



فکرکنید. شما هم یک ایرانی هستید.



.

.

.

.

.

.

.



چهل تا ایرانی، همه سوار بر آخرین مدل ماشین، دم در سلمانی صف کشیده



بودند و غر می‌زدند که پس این مردک چرا مغازه‌اش را باز نمیکنه

پنجشنبه 12 دی ماه سال 1387
تو رو خدا تا اخرش رو بخونین ؛ ازاین به بعد احتمالا یه مزرعه دارم

سلام  

الان ساعت ۳:۲۱ دقیقست و من هنوز بیدارم 

کم کم داره خوابم میاد  

البته امروز روز خوبی بود چون بهم قول دادن یه مزرعه ۵ هکتاری بهم بدن مال خودم توش کارای تحقیقاتی کنم؛ میدونید که من رشتم کشاورزی هستش!!!!!!!!!!!!!!!!!! 

بعدشم مامانم برام اسرار داره سر یه قضیه ای که نمیگم ؛لپ تاب بخره اما خودم ته دلم راضیم ها خیلی هم خوشحالم ولی حالا که دیدم اسرار از اوناست گفتم انکارم از من باشه که مثلا چقدر از نظر فکری بزرگ شدم که چیزی که لازم ندارم رو به هیچ وجه نمیخوام ولی خودایی دلم برای اون لپ تابی که قولش رو دادن پر میکشه ها ولی خوب دیگه کلاس گذاشتم و میگم نه دیگه چون لازم ندارم نمیخوام........... 

ولی انشالله که بخرن. 

ولی خدایی مزرعه رو به محض شنیدن بال در آوردم چون تازه خودم منمن میکردم که چه جوری بگم که بابام بیاد بریم یه تک هکتار زمین برام بگیره با آب البته ها که بتونم کارای تحقیقاتی کنم روش همینکه خودش گفت یه زمین ۵ هکتاری میخواد بهم بده بال در اوردم. ولی به روم نیاوردم و با یه تشکر سر و تهش رو هم اوردم ولی خدایی خیلی با بابام حال کردم که انقدر به فکرم هست. 

میدونین برای یه دانشجوی کشاورزی یه ارزو محسوب میشه که ۵ هکتار زمین ماله خودش باشه که بتونه هر کاری باهاش خواست کنه 

وای اگه زمین رو داشته باشم میتونم با وصیقه گذاشتن سندش اجازه حفر چاه بگیرم اخه اون منطقه ابش اومده بالا و میشه یه چاه مشتی توش  در اورد که بترکونه مغز ادم و ۱۲ اینچ اب بده ......... 

میدونم خوندن این مطالب حوسلتون رو سر میبره ولی خوب دیگه قبول کنید خیلی خوشحال کنندست و ادم گاهی که خیلی خوشحاله دوست داره خوشیش رو با بقیه تقسیم کنه ........ 

مثل اینکه داداشم تا یه سایت جدید مینویسه یا یه تغییر جالب تو یه سایتی میده منو صدا میکنه با خوشحالی برام توضیح میده که  این فلانشه این بهمانشه با این که من سر در نیمارم هی الکی بهش میگم مبارکه افرین لبخند تحویلش میدم کیف کنه. 

دعا کنید بتونم یه چاه خوب بزنم تو اون زمین .........  

به خدا چه حالی کنم من اگه زمینم اب بده ...................... 

یعنی یه معجزه با دوستام جشن میگیریم سر زمین 

تازه زمینی که بابام گفته ؛ با دانشگاه ما ۲۰ فاصله داره یعنی همیشه میتونم هم به کلاسام برسم هم سر زمین برم هم دوستام بیان هم استادامون بیان سر زمین واسه کمک و مشورت در مورد سیستم های مکانیزه زمین و یعنی کلی خوش حالی......... 

یکشنبه 8 دی ماه سال 1387
برخی از تفاوت های خانوم ها و اقایان

هنگام عبور از خیابان:

خانم‌ها
سمت راست را نگاه می‌کنند.
سمت چپ را نگاه می‌کنند.
از خیابان رد می‌شوند.

آقایان
سمت راست را نگاه می‌کنند، ماشین می‌آید.
فاصله ماشین با خودشان را با چشم اندازه می‌گیرند و چون همگی راننده‌های قابلی هستند با سرعت وارد خیابان می‌شوند.
راننده به شدت ترمز می‌کند.
مرتیکه مگه کوری؟ (راننده می‌گوید)
در حالی که از روی میلیه‌های وسط خیابان می‌پرد می‌گوید: کور خودتی گاری چی!
بدون اینکه سمت چپ را نگاه کند می‌دود آن سمت خیابان.
هنوز هم صدای بوق ماشین‌هایی که به خاطر این آقا ترمز کرده‌اند به گوش می‌رسد..

هنگام رانندگی:

خانم‌ها
بنزین را چک می‌کنند.
روغن ماشین را چک می‌کنند.
ترمز دستی را پایین می‌کشند.
با سرعت مطمئنه حرکت می‌کنند.
پشت چراغ قرمزها می‌ایستند.
به عابر پیاده احترام می‌گذارند.

آقایان
وسط راه بنزین تمام می‌کنند.
وقتی دود از لاستیک‌هایشان بلند شد به یاد می‌آورند که ترمز دستی را نکشیده‌اند.
چراغ قرمز را مهمترین معضل اتلاف وقت و عمر می‌دانند.
عابر پیاده موجودی مزاحم و مختل کننده عبور و مرور است.
و از همه مهمتر: بوق مهمترین اختراع بشر بعد از برق به حساب می‌آید.

هنگام صرف غذا:

خانم‌ها
مرتب پشت میز می‌نشینند.
مقدار کمی غذا می‌کشند.
به آرامی غذا می‌خورند.
تنها نوک قاشق را در دهان می‌کنند.

آقایان
ته جایی که بشقاب جا دارد غذا می‌کشند.
به سرعت غذا را می‌بلعند، در حالی که قاشق را تا دسته در دهان می‌کنند.
صدای برخورد قاشق با دندانهایشان موسیقی گوش نوازی است.
بعد از دو بار پر کردن بشقاب، بلاخره کمی سیر می‌شوند.

هنگام مهمانی رفتن:

خانم‌ها
لباس نو می‌خرند.
به دقت حمام می‌کنند. لباسهایشان را اتو می‌کنند.
با دقت آرایش می‌کنند.
بهترین عطر را استفاده می‌کنند.
و بالاخره رضایت می‌دهند که خوشگلند!

آقایان
از یک ساعت قبل حاضرند و الان بر روی مبل خوابشان برده.

در پایان یک روز خسته کننده:

خانم‌ها
بعد از اینکه ظرفها را شستند.
آشپزخانه را تی می‌کشند.
غذای فردا را در یخچال می‌گذارند.
کمی مطالعه می‌کنند.
می‌خوابند.

آقایان
بعد از اینکه شام خوردند چای می‌خورند.
کمی با چشمهای خواب آلود تلویزیون را نگاه می‌کنند.
بعد از اینکه دو سه بار کنترل تلویزیون را دستشان به زمین افتاد.

تلویزیون را خاموش کرده و به سمت رختخواب می‌روند و بدون آنکه روتختی را بردارند می‌خوابن.

یکشنبه 8 دی ماه سال 1387
حکایتی جالب از هفت خطی ایرانی ها...........!!!

سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها گفت: چطور است که شما سه نفری با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.

همه سوار قطار شدند. آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند. بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت: بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد. آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.

بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند، اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی هیچ بلیطی نخریدند. یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهم.

سه آمریکایی و سه ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند.

توی یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت: بلیط ، لطفا

یکشنبه 1 دی ماه سال 1387
عادت.........

ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمیشنوند؛ عجب تلخ است قصه عادت........

یکشنبه 1 دی ماه سال 1387
امان از بی کسی

هر کسی یکی رو داره بهش بگه دوست دارم، من که کسی رو ندارم چی کار کنم که دوست دارم با مد روز پیش برم و از بقیه عقب نیفتم؟

یه دوست دارم پر از احساس تو گلوم گیر کرده اما کسی رو ندارم بهش بگم.

خوب بی خیال همین جوری واسه دل خودم میگم، ولی آخه حیفه اون همه احساس توشه.........؟!

خدا یا چی کار کنم.

از یه طرف دوست دارمی که مونده تو دلم داره پیرم میکنه از یه طرف کسی رو ندارم بهش بگم. چی کار کنم؟؟

نمی خوام  الکی حدرش کنم.

بی خیال داد بزنم الکی بگم دوست دارم بهتره به یکی که ارزش احساساتم رو نداره بگم.

این دفعه الکی میگم ایشالله تا دفعه بعدی (.............) بله رو میگه بعدی رو به(..........)میگم.

همین جوری الکی یه دوست دارم با کلی احساس.

دوست داررررررررررررررررررررررررررررررررررررررم

شنبه 30 آذر ماه سال 1387
انواع داداش برای دخترکای زرنگ ............!!!!!

دخترا چند نوع داداش دارن؟

1-داداش اینترنتی تا هر وقت خواستن ازش اکانت مجانی بگیرت!و بدون وجدان درد اد لیستشو نو پر از این داداشیهای رنگ و وارنگ کنن!

2-داداش خر زور تا در موقع لزوم حال بعضیا رو بگیره

3-داداش خوش تیپ و پولدار تا به دوستاش بگه این بی-اف منه

4-داداش خر خون تا در موقع امتحان براش تقلب بنویسه

5-داداش ماشین دار تا اونو اینور و اونور برسونه

6-داداشی که چشم دیدنشو نداره(همون داداش واقعی خودش)!

جمعه 29 آذر ماه سال 1387
میان گین ایام ............

۲۷ اذرم اومد و رفت هیچی نشد.خدا کنه اومدن و رفتن ما از این دنیا انقدر بی سر صدا نباشه. 

بی خیال 

حالا چرا نوشتم میان گین ایام......... 

چون از عید غدیر گذشتیم و هنوز هم به شب یلدا نرسیدیم من میخوام مناسبتی پست بزنم. 

خوب اول این برای عید غدیر: 

 

انان که علی خدای خود پندارند 

                                          کفرش به کنار ؛ عجب خدایی دارند 

اینم واسه شب یلدا: 

 

بخرید و بیاشامید ولی اسراف نکنید. 

حالا شب یلدا حی یاد این ایه بیفتید عذاب وجدان بگیرید 

 

راستی بحث رسم و رسوم هامونم الان حالش نیست اگه حالش اومد یکی دو ساعت دیگه مینویسم اگرم نیومد بمونه واسه خود شب یلدا. 

دوستون دارم  

بوس

شنبه 2 آذر ماه سال 1387
اتفاقات جدید این چند روز............

سلام 

این چند روز اخیر در زندگی بسیار متلاطم من اتفاقهای بسیار زیاد و عجیب دیگری نیز افتاده که واقعا برام باور نکردنی هستن. 

یکیش اینه که یه دو سه هفته پیش از یه شماره ای برای من اس ام اس های عاشقانه ای زده میشد و من از اونجایی که اصلا امادگی وارد شدن به یک رابطه دیگه ای رو نداشتم حتی در حد یک تک زنگ یا جواب اس ام اس حتی به صورت اس ام اس خالی هم  جوابی به اون شماره ندادم. این اس ام اس های عاشقانه هم کم کم تعدادشون کم شد تا به کل فطع شد.ومن هم موضوع رو فراموش کرده بودم تا دقیقا یه دو شب پیش برای من اس ام اسی اومد که باعث باز شدن درگیری فکری جدیدی برای من شد. 

من عین متن اون اس ام اس هارو مینویسم ولی به جای نام های واقعی از نام های مستعار استفاده میکنم. 

پریشب ساعت ۲:۳۰ شب: 

مریم چه طوره؟ 

--- 

راستی این اسم مستعار رو بجای اسم یکی از هم کلاسی هام نوشت؛البته من اون موقع چند نفر با این اسم از ذهنم گذشتن ولی جوابی به این اس ام اس ندادم تا اینکه دیروز زمانی که از شهری که توش درس میخونم راه افتادم تا به سمت خونه بیام این اس ام اس برام اومد: 

۵۴۶۵۴۶۴۶۴۲۸۷۴۵ 

این شماره یه جندست ؛تماس بگیر. 

شماره روهم به همه بفرست. 

--------------- 

البته شماره ای که برام فرستاده بود یه شماره موبایل بود. و شماره ای که برام این اس ام اس رو زده بود شماره ای بود که شبش همون اس ام اس رو برام فرستاده بود. 

براش اس ام اس زدم: 

چوبم دهن اول و اخر ادمه نا مرد. 

--------------- 

و بلا فاصله از شدت ناراحتی بدون اینکه جوابی داده باشه اس ام اس دوم رو با این متن نوشتم: 

گیریم که این شماره یه فاحشه باشه که به تو هم نارو زده باشه؛اسم این کاری که کردی نامردیه؛مرد بودن به سیبیل(این لفظ موادبانه ی لفظی هستش که من از روی عصبانیت استفاده کرده بودم.)داشتن نیست ؛من کار ندارم تو دختر هستی یا پسر ولی مردونه زندگی کن. 

-------------- 

بهم اس ام اس داد: 

سیکتیر بابا ببین کی داره از مردی حرف میزنه؛تو یکی از (سیبیل*) و مردی خواهشن حرف نزن. 

------------- 

بلا فاصله اس ام اس داد: 

میلاد مقدم از مردی میگوید؛فیلمی به کار گردانی مریم یوسفی و  تهیه کنندگی جبار سینگ مدیر گردوه ()میلاد یک اسوه ی مردانگی. 

-------------- 

میلاد مقدم اسم مستعار خودمه؛مریم یوسفی اسم و فامیلی مستعار همون هم کلاسیمه که شب قبل از این اتفاق ها حالش رو از من پرسیده بود.و جبار سینگ لغبیه که بچه ها روی مدیر گروه ما تو دانشگاه گذاشتن. 

-------------- 

راستش من از اینکه اسم من و هم کلاسیم به صورت کامل تو این اس ام اس بود و حتی کسی که این اس ام اس رو داده بود از لغب مدیر گروه ما هم با خبر بود و اصلا اینکه چرا اسم این خانوم کشیده شده وسط شکه شده بودم .برای همین جواب ندادم تا این که دیشب بهم اس ام اس زد: 

میلاد مردانگی یعنی تبلوری از تو ؛تو یه مردی ولی بدون سبیل. 

من بازه هم به اس ام اسش جواب ندادم ولی مطمعن بودم این ادم یکی از اوناییه که معتقد هستن که من نامرد ترین ادم کرده زمینم. 

درسته من ادم نامردی بودم اما نه اینکه هر کسی بیاد بگه من در حقش نامردی کردم. 

دیشب که داشتم اس ام اس هاش رو دوباره میخوندم متوجه اشنا بودن این شماره شدم  و وقتی با بقیه شماره هایی که بهم اس ام اس زده بودن متوجه شدم این همون خطیه که دو سه هفته پیش اس ام اس های عاشقانه برام ارسال میکرد. 

راستش هنوز از لحن بد و اسامی که تو اون اس ام اس ها بود و اینکه اصلا چرا این اس ام اس ها رو برام فرستاده بود شکه هستم. 

همین..............

یکشنبه 26 آبان ماه سال 1387
دم شما گرم.

الان اس ام اسی برام اومد که تصمیم گرفتم مطالبی که دیشب نوشته بودم رو دلیت کنم و بریزمشون دور. 

ولی خدایی بالاخره یه دختر تو زندگیمون پیدا شد که دمش گرم خیلی با حال بود. 

خداییش من هنوزم که از کنارم رفته دوسش دارم. 

خدا حافظی با شکوهی بود. 

خدایی اگر اس ام اس هایی که امشب داد رو نمیداد دغ می کردم. 

ولی امشب بهم نشون داد که تمام دوسش دارم هایی که بهش گفتم حقش بوده. تمام تعریف هایی که ازش کردم هم همین طور. 

دیشب که اون اس ام اس ها رو داد انقدر به کوچیکی خودم پی نبرده بودم که امشب بردم. 

خداییش جدا شدن من و اون یه شکسته عشقی نبود .  

جدا شدن ما جدا شدن مردونه دو تا دوست بود که خیلی بهم کمک کردن. 

ما دوتا تو یه زمان دچار یه مشکل شده بودیم که با اشنایی با هم فکر میکنم جفتمون یاد گرفتیم که باید از مهارت هامون تو زندگی چه جوری استفاده کنیم تا دچار این جور مشکلات نشیم. 

اونو نمیدونم ولی من همیشه براش ارزوی خوش بختی میکنم ؛ بنده خدا رو خیلی اذیتش کردم. 

ولی بخدا بخاطر خودش بود. 

میخواستم بدونه که دنیا همیشه بر وفق مراد ما ادما نیست. 

اون موقع هایی که جواب تماس هاش رو نمیدادم گوشیم رو میذاشتم جلم و نگاه میکردم تا قطع کنه ولی تو تمام این مدت دلم برا شنیدن صداش پر میکشید. 

به ظاهر داشتم کمکش میکردم که بزرگ بشه . ولی خداییش خیلی کمکم کرد که بزرگ بشم. 

اگه تمام دوستیمون به نفع من نبود این یه روز جداییمون انقدر به نفع من بود که تا ابد از یادم نمیره. چون اون با چهار تا اس ام اس که اخر امشب داد بهم نشون داد که راه ام رو تو زندگی اشتباه میرم و باید برگردم. 

اونو نمیدونم ولی من هنوزم خیلی دوسش دارم . 

میدونم که خودشم دیر یا زود میاد و این مطالب رو میخونه ؛ واسه همین میخوام براش از همین جا بنویسم که همیشه تو یادم میمونه که خانوم گلی تو زندگیم خیلی کمکم کرد و همیشه به این فکر میکنم که یه خواهر دارم تو اون شهر. 

خداییش تو هم همیشه تو زندگیت میتونی روم حساب کنی . 

به مولا نا مردم اگه کاری ازم بر بیاد و برات انجام ندم. 

ولی خودمونیم این چند تا اس ام اس اخرت خیلی تحقیر کننده بودا.قرارمون این نبود که کوچیکم کنی. 

ولی باشه ؛ما کوچیک شمام هستیم. 

دیگه چی..........؟؟؟!!! 

خر نمیخوای؟؟ 

میخوای بیام خرت بشم؟؟؟؟ 

دمت گرم.امشب خوب خیسوندیمون؛راستی اون کارتم تو دانشگاهمون حتما این هفته انجام میدم . بالاخره یه ()خانوم بیشتر نداریم که............. 

برات چیزایی رو که خواسته بودی میل میزنم. هر کار دیگه ای هم خواستی بگو انجام میدم. 

راستی به مادرتم بگو واسم دعا کنه. 

میدونی که منظور از مادر کیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

قول میدم ادم خوبی بشم. 

یه کی که بتونه بهش بگه مادر. 

دوست دارم (مثل یه داداش) 

بوس

یکشنبه 19 آبان ماه سال 1387
محمدی...........؟

بابا ملت هر کی ما رو میبینه از حال سرکار خانوم محمدی (الحق و والانساف عجب خانوم با شخصیتی هستن ایشون(به چشم خواهر برادری؛البته ها) )میپرسه...!! 

مگه من دکترم ؟ 

یا منشی ایشون؟ 

خو برید از خودشون بپرسید!!!! 

بابا شایعست 

به جون خودم شایعست 

به پیر به (شاید قسم دروغ باشه واسه همین از نوشتن کلمه پیغمبر اجتناب میکنم) شایعست. 

باور نکنید. 

دارن واسه من توتئه منکنن. 

یکشنبه 19 آبان ماه سال 1387
و اما عشق.......

و در ان هنگام که عطر بهار نارنج در ان کلام مقدس پیچید. 

من تو را از پشت چشمان بسته ام دیدم.......

شنبه 11 آبان ماه سال 1387
امشب مرد شدم.........

سلام 

امشب شب عجیبی بود........ 

امشب یه حس جدیدی رو دارم تجربه میکنم که شاید بشه بهش گفت مرد شدن. 

نه اشتباه نکنید. 

من امشب واقعا مرد شدم. 

الان ساعت ۲:۳۰بعد از نیمه شبه و من بهترین ساعت های زندگیم رو تجربه کردم. 

امشب تصمیم گرفتم که از این به بعد درست زندگی کنم. 

رویه ای که پیش گرفتم رو ترک کنم و زندگیم رو جور دیگه ای ادامه بدم. 

دیگه نمی خوام (سانسور شد...). دیگه نمیخوام (سانسور شد...)

دیگه حتی نمیخوام (سانسورشد)فکر کنم. 

دیگه حتی نمیخوام با کسی خدا حافظی کنم. 

یا علی  

اینجا اخر تمام خاطرات بد و خوب من از زندگی گذشتمه و میخوام زندگیم رو درست کنم. 

میخوام اگه یه روزی(سانسور شد...)با افتخار بگم که بچه پاک و درستی هستم. نمیدونم چرا ولی خوب........ 

شاید این یه نقطه عطف باشه تو زندگی من.شاید قراره تمام گذشتم رو فراموش کنم و ادم خوبی باشم. 

از این به بعد تو این بلاگ مطالب مذهبی و علمی و مشاوره ای و شایدم عکس های جالب خواهید دید. همین. 

علی یارتون 

نویسنده:یک عدد مغز که هنوز موفق به فرار نشده و تازگی ها توبه کرده...........(ایمان) 

نوشته شده در:ساعت ۲:۳۰ دقیقه بعد از نیمه شب ؛ فکر کنم۱۲/۸/۸۷ 

راستی در مورد امام زمان هم شاید بنویسم 

یاعلی

شنبه 4 آبان ماه سال 1387
سانسور........

سلام 

الحمد الله بلاگ من هم از لیست انواع و اقلام چیز هایی(!) که سانسور میشن عقب نیفتاد و دچار سانسور شد.................! 

نه!!! 

اشتباه نکنید. 

بلاگ من توسط خودم سانسور شده. 

من تازهگی ها متوجه شدم که ادرس بلاگم دست کسی افتاده که نباید می افتاده. 

بنابر این سریعا دست به سانسور قسمتی مطالب کردم که به زودی لیست تغییرات رو اعلام میکنم. 

میبوسمتون. 

چشمک. 

بوس. 

بای.

سه شنبه 30 مهر ماه سال 1387
باز گشت یک نابغه...........!!!

ایمان هنوز زندست

ایمان برگشت

باز هم ادامه داستان .........

چهارشنبه 10 مهر ماه سال 1387

عاشقان هر چه بخواهید؛ بخواهید..........  

خجالت نکشید. 

عیدتون مبارک ....... 

امسال ماه رمضون برام خوب نبود. 

ادمم نکرد. 

شاید........ 

نمیدونم والا. 

میگن زندگی اونی نیست که انجام میگیره بلکه اونی هستش که یادم ون میمونه و میتونیم روایتش کنیم. 

من از ماه رمضون فقط سحر و افطار ها رو یادم مونده..... 

سحر های قشنگ با برنامه شبکه یک. 

افطار با ربنای استاد شجریان. 

نمیدونم........ 

شاید من فقط تو سحر و افطار زندگی کردم.... 

شاید اصلا تو طول روز زندگی نکردم که روزه گرفته باشم......... 

خدایا خودت کمکم کن......... 

(به مناسبت عید فطر؟) 

چهارشنبه 10 مهر ماه سال 1387
یا علی گفتم و شروع کردم.

نمیدونم تولد....؟! 

۲۲بهمن........؟! 

خرمشهر ازاد شد........؟! 

ملت واسه چی تبریک میگن.........؟؟؟!:-? 

شاید مد ...........!!!!!!! 

خلاصه ؛ هرچی هست مبارک.

یکشنبه 31 شهریور ماه سال 1387
پایان تلخ یک زندگی.......!

ایمان نابغه ای که زود مرد. 

 

 

تلفن همراه ایمان خاموش است !!! 

 

تمام اطلاعات ایمان در سایت کلوب دات کام  غیر قابل بازدید  شد. 

 

این بلاگ مسدود شد!!! 

 

برایش دعا کنید.

دوشنبه 25 شهریور ماه سال 1387

توی آسمون دنیا ، هر کسی ستاره داره چرا وقتی نوبت ماست ، آسمون جایی نداره یه چشم همیشه باید توش اشک باشه وگرنه می سوزه... یه دل همیشه باید توش غم باشه وگرنه می شکنه... یه کبوتر همیشه باید عشق پرواز داشته باشه وگرنه اسیر میشه... یه قناری باید به خوش اوازیش ایمان داشته باشه وگرنه ساکت میشه.... یه لب همیشه باید توش خنده باشه وگرنه زود پیر میشه... یه دفتر نفاشی باید خط خطی باشه وگرنه با کاغذ سفید فرقی نداره... یه جاده باید انتها داشته باشه وگرنه مثل یه کلاف سر درگمه.. یه قلب پاک همیشه باید به یه نفر ایمان داشته باشه وگرنه فاسدمی شه.... یه چشم اشک الود..یه دل غم الود..یه کبوتر عاشق.. یه قناری خوش اواز ..یه لب خندون..یه جاده با انتها.. یه دفتر نقاشی..یه دیوار استوار..یه قلب پاک و.......... اینا همه یه جایی معنی داره. جاییکه: چشمای اشک الودت رو من پاک کنم..دل غم الودت رو من شاد کنم شنونده اواز قشنگت من باشم..لبای کوچیکت رو من خندون کنم نقاش دفتر خاطراتت من باشم..پاکی قلبت رو با سلامت عشقم معنی کنی

چهارشنبه 13 شهریور ماه سال 1387
به اینجام رسیده!!!!!!!!

میم مثل..... 

مثل... 

مثل.. 

 

 

با با میم مثل من!!!!!! 

فکر کنید خود خواهم  

فکر کنید عقده ای هستم  

کدومتون تا حالا نخواسته که یکی دوسش داشته باشه 

بابا یه بارم میم مثل مادر نشه 

یه بارم میم مثل ملا قلی پور نشه  

یه بارم میم مثل معلم کلاس اولمون نشه 

یه بارم میم مثل مریم نشه 

بابا یه بارم میم مثل من چیمیشه مگه؟؟؟ 

جمعه 8 شهریور ماه سال 1387
فقط خواستم بگم هنوز زنده ام

عین

مثل

هر چیزی بجز عشق............

شنبه 2 شهریور ماه سال 1387
تولدش مبارک

سلام

فردا یکشنبه ۳/۶/۸۷ تولد یه سالگی مخزن اسرار من ؛ هم دم تنهایی هام؛ سنگ صبور من و یکی از بهترین دوستام .

۳/۶/۸۷ بلاگم یه ساله میشه!

به افتخارش هورررااااااااااااااااااااااااااا 

امید وارم تو سال دوم زندگیش موفق باشه.

همین.................

جمعه 1 شهریور ماه سال 1387
تو رو نداشتم چی کار میکردم خدا؟!

دال مثل دلتنگی!

ای خدا...............

کرمت رو شکر.

پنجشنبه 24 مرداد ماه سال 1387
اومدم کا ادامه بدم

سلام از نظر شرایط روحی حالم بهتر شده

دوست دارم که بنویسم

این داستان لعنتی باید نوشته بشه

که من از این کابوس لعنتی رها بشم

از فردا دوباره شروع می کنم

قسمت دوم رو هر چی زود تر می نویسم.

ممنون که بهم سر میزنید.

پنجشنبه 24 مرداد ماه سال 1387
زمزمه های دل تنگی............

او قول داده بود که لیلا نمی رود

مال من است، بی من از اینجا نمی رود

او گفته بود آدم و حواش می شویم

سوگند خورده بود که فرداش می شویم

او قول داده بود که موسی رفیق ماست

عیسی شهود پاکی دامان ما دو تاست

ایوب را به خاطر ما آفریده است

کشتی نوح را طرف ما کشیده است

ترسی نداشتیم که از بت پرستها

مردی تبر به دست فرستاد پیش ما

او قول داده بود فقط عاشق منی

علم منی،شعور منی،منطق منی

آخر خداست هر چه بخواهد،چه خوب،بد

بی اذن او رود به دریا نمی رود

...

اما عجیب رود به دریا رسید و رفت

بر صورت زمخت زمین پا کشید و رفت

فردا رسیده است،تو رفتی بدون من

حال تویی که تشنه ترینی به خون من

فردا رسید و آدم و حوا تمام شد

"لیلا دوباره قسمت ابن سلام شد"

"لیلا دوباره قسمت ابن سلام شد"

دیگر تمام شد گل سرخم تمام شد

موسی عصاش را سر ماها شکست و رفت

دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد

...دیگر خودم به جای خدا خالق تو ام

از این به بعد مثل خدا عاشق تو ام

اقراء به نام هر چه نمیدانی از غزل

لیلای من نگو که پشیمانی از غزل

اقراء به نام لیلی و مجنون که قرن هاست

تمثیل های واقعی اشتیاق ماست

لیلا؛ تو اولین زن مبعوث عالمی

چشم حسود کور،که تو ناموس عالمی

از ابر ها بخواه که باران بیاورند

حالا بلند شو، همه ایمان بیاورند

از سرزمین ابرهه تا فیل می وزد

از روشنای چشم تو انجیل می وزد

حالا حجاز دامنه ی روسری توست

این سرزمین بچگی و مادری توست

با پیروان واقعی ات خالصانه باش

تبلیغ عشق کن،غزلی عاشقانه باش

بیت المقدس تو همین چشمهای توست

عشق آفریدگار تو هست و خدای توست

دور خودت بچرخ و خودت را طواف کن

دور لبان صورتی ات اعتکاف کن

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت...

 

                                                  "حسین پارسا"

سه شنبه 25 تیر ماه سال 1387
.................!؟

دوستون دارم

اینم یه هدیه که باور کنید:

شما مثل دیگران نیستید، دیگران را من خوب می‌شناسم، از حالشان باخبرم، وقتی حرف می‌زنم شما برخلاف دیگران به من نگاه می‌کنید. دیشب وقتی که از ماه سخن گفتم شما سرتان را بالا کردید و به ماه چشم دوختید. دیگران هرگز چنین کاری را نخواهند کرد...

- فارنهایت 451، ری بردبری

 
 "How did it start? How did you get into it? How did you pick your work and how did you happen to think to take the job you have? You're not like the others. I've seen a few; I know. When I talk, you look at me. When I said something about the moon, you looked at the moon, last night. The others would never do that. The others would walk off and leave me talking. Or threaten me. No one has time any more for anyone else. You're one of the few who put up with me. That's why I think it's so strange you're a fireman, it just doesn't seem right for you, somehow."
 
- Fahrenheit 451, Ray Bradbury
شنبه 22 تیر ماه سال 1387
روزمبادا.......

وقتی تو نیستی
نه هست های ما

چونانکه بایدند

                نه بایدها...

مثل همیشه آخر حرفم

وحرف آخرم را
                   با بغض می خورم

عمری  است

لبخندهای لاغر خود را

دردل ذخیره می کنم:

                          باشد برای روز مبادا!

 

اما

در صفحه های تقویم

روزی به نام روز مبادا نیست

 

آن روز هرچه باشد

روزی شبیه دیروز

روزی شبیه فردا

روزی درست مثل همین روزهای ماست

اما کسی چه می داند؟

شاید

امروزنیز روزمبادا

                         باشد!

وقتی تونیستی

نه هست های ما

چوانکه بایدند

                  نه بایدها...

 

هرروز بی تو

روز مباداست!

شنبه 22 تیر ماه سال 1387
اتفاق
افتاد

آنسان که برگ
                 - آن اتفاق زرد-

                                       می افتد

 

افتاد
آنسان که مرگ

                    - آن اتفاق سرد-

                                        می افتد

اما
او سبز بود وگرم که
                         افتاد

                                                               آذر 58

جمعه 21 تیر ماه سال 1387
حالا دیگه فرداست......

سلام

لیلابازم بهم سر زده بود یه جورایی بهش آدت کردم یعنی اگر بیامو نظرنزاشته باشه دلم براش تنگ میشه.

راستی لیلا خانوم گفته بودی که منسفانه بنویسم .

خواستم بگم من اصلا نمی خوام از خودم چیزی اضاف و کم کنم من میخوام کل زندگی نامم رو بنویسم.

بچه ها خیلی ممنونم که بهم سر می زنید .

راستش برام مهم نیست که آدمای زیادی به بلاگم سر میزنن یا نه بلکه برام مهمه که کسایی که میان همه پستام رو بخونن.

به خدا اگر همه هم تنهام بذارنو فقط یه نفر مثلا همین لیلا بهم سر بزنه من ادامه می دم.

راستی دلیل اینکه الان خیلی کم می تونم بهتون سر بزنم اینه که بعداز تموم شدن امتحانای دانشگاه اومدم یه مسافرت یکی دو هفته ای .

از مسافرت که برگشتم قول می دم که هم بیشتر بنویسم هم بیشتر به همه شما عزیزا سر بزنم.

فعلا............

همتونو می بوسم .

راستی سحر گفته بود که تولدش با شب آرزوها مصادف شدن. من از طرف تمام بچه هایی که به این بلاگ سر می زنن تولدش رو تبریک می گم و براش آرزوی بهترین چیز ها رو میکنم.

سحر گلم تولدت مبارک.

همهشما گلارو میبوسم.....................

پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387
داستان زندگیه یه بد بخت.........

سلام ..

ببخشید نتونستم اینو نگم و برم چونخیلیها باهام تماس گرفتن و ازم خواستن که در مورد اینقضیه بنویسم.

بچه ها من زندگی نامم رو که چی شد که این نوسانات تو زندگیم پیش اومد رو به زودی قسمت به قسمت می نویسم .

شاید این کار کمکم کنه که یکم سبک  بشم و این بغض لعنتی بترکه..........

غم دوری  از آتی گلم داره دیوونم می کنه...

شاید نمی نویسم که بخونید شاید مینویسم که سبک بشم.......

در هر صورت به زودی اولین قسمتش رو می نویسم.

از امشب استفاده کنید امشب شب آرزواست..........

پنجشنبه 20 تیر ماه سال 1387
شب آرزوها.......

امشب شب آرزوهاست...

اسم قشنگی داره این طور نیست؟

امشب دلم گرفته

من توخانواده مذهبی بزرگ شدم ولی خوب خودم زیاد مذهبی نیستم.

البته نماز می خونم امروزم روزه بودم.

امشب میخوام آرزو کنم.

کلی هم آرزودارم

هرچی فکرکردم و از اینو اون پرسیدم که بهترین آرزو چیه هر کس یه چیزی گفت اما خود من

خجالت می کشم تو روی امام زمان نگاه کنم اگر مهم ترین آرزوی زندگیم ظهور امام زمان نباشه.

البته چند تا آرزوی دیگه هم دارم که یکیش خوب شدن پدر و مادر یکی از دوستامه که امروز اس ام اس زده بود که حالشون هر لحطه بد تر میشه و دیگه طاقت ندارن آب شدن شون رو ببینن.

یکیش خوب شدن پاهای شوهر خالمه که تو یه تصادف قطع نخا شده البته دکترا جدیدن با این شیوه درمان سلول های بنیادی قراره در عملش کنن بهشم خیلی امید هست.

یکیش هم رفتن پدر و مادرم به خونه خداست البته اونا مدتهاست که پولش رو ریختن اما خدا کنه هر چه سریع تر جور بشه که برن. چون پای مامانم درد میکنه و هر چه سریع تر بره بهتره.

یکیش حل شدن مشکل بی کاریه چون داره تیشه به ریشه ی انقلاب می زنه.

روم نمی شه از خدا چیزی واسه خودم بخوام شاید واسه گناهامه رومنمیشهحرفشروگوش نکرده ازش بخوام به حرفم گوش کنه.

برا خودم فقط ظهور امام زمانو می خوام خیلی دوستدارم یه روزبهش بگممنواسه اومدنت دعا کردم حالا هم که اومدیقدمت روی چشام دوستدارم بغلش کنم و یه دل سیر در دل کنم دوستدارم ببوسمش .

دوست دارم واسش بمیرم تا بهش ثابت کنم خیلی خاطرش عزیزه.

نمی دونم چرا دلم می گیره میامو می نویسم .

ببخشد دیگه نمی تونم ادامه بدم .

شرایط رو حیم مناسب نیست.

واسهم دعا کنید.............

همتونو می بوسم ......

چهارشنبه 12 تیر ماه سال 1387
عذر خواهی..........

سلام

عذر می خوام که یه وقفه طولانی افتاد بین آپ کردنام

من واقعا هیچ انگیزه ای برای آپ کردن نداشتم

فکر کردن به رفتنش داره آبم می کنه

تمام داستان رو براتون خواهم نوشت

در هر صورت الان شرایط روحیه بهتری دارم نسبت به اون روزای وحشت ناک و کم کم می تونم دست ببرم به قلم

از این به بد هر شب آپ می کنم

دوستون دارم دوستان.

بوس

یکشنبه 19 خرداد ماه سال 1387
من بی گناهم..............
هیچکس نمی فهمه من چی هستم و چی کار می کنم و چطوری زندگی می کنم

به تو نگم به کی بگم
این روزا دارم می میرم

اینقدر آتیشم نزن
قلبمو پس نمی گیرم

دعا کنون گریه کنون
سرمو بالا می گیرم

همش به فکرم که یه روز
تورو دوباره ببینم....

سالهای سال است در این اندیشه ام که چه باید کرد!
همه گویند عشق همه چیز آورد!
من نمی دانم چگونه باید اعتراف کرد این گناه را؟!
چگونه باید توصیف کرد این چوبه ی دار را؟!
چگونه باید تحمل کرد لرزش دستان و پاها را هنگام به دار آویختن؟!
تنها گناه من عشق است و عاشقی؟!
آخر جزای من باید اینگونه باشد؟!
اینگونه که معشوقه ام طناب دار بیاویزد بر گردنم به جای زنجیر پیوند؟!
آخر کسی بگوید به کدامین گناه کرده یا نکرده اینگونه محکومم؟!
محکومه این خفقان این اشک های بی صدا؟!
محکومه رفتن در عین استادن!
محکومه مرگ تدریجی!
آخر کسی نیست با این همه غرور بگوید؟!
سکوت بشکند فریاد زند مشتی بر این خشتهای خشک زند؟!
پس چرا؟!
چرا من؟!
محکومه سکوت دیگران هستم؟!
ای کاش می توانستم بروم!
بروم به سرزمین رویاها و آرزوها مثل کودکیم!
ای کاش می توانستم فریاد بزنم من
بی گناهم……!!!
یکشنبه 19 خرداد ماه سال 1387
وصیت نامه یکی مثل من و تو...........
بعد از مرگم، انگشت‌های مرا به رایگان در اختیار اداره انگشت‌نگاری قرار دهید. به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم! ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک‌کاری کنند. عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است. بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم. کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد! مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند. روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش نجست. دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید! کسانی که زیر تابوت مرا می‌گیرند، باید هم قد باشند. شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید. گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد. در مجلس ختم من گاز اشک‌آور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند. از اینکه نمی‌توانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می‌طلبم. به مرده شوی بگویید مرا با چوبک بشوید چون به صابون و پودر حساسیت دارم. چون تمام آرزوهایم را به گور می‌برم، سعی کنید قبر مرا بزرگ بسازید که جای جسدم باشد ........
شنبه 4 خرداد ماه سال 1387
منم اولا آدمه شادی بودم...
حالت خوبه ؟ آره خوبم بهتر از این نمی شه
هنوزم شعرهای عاشقونه می گی ؟آره گاهی وقتا
هنوزم شبها خوابهای رنگی می بینی ؟ آره چه جورم
ببینم صدای خنده هات هنوزم تا هفت تا کوچه اونطرف تر شنیده می شه؟ آره جونم
راستی چیکار می کنی ؟
تایمم پره این روزها  24 ساعت هم واسه زندگی کمه می فهمی که ؟
جای ماهم خوش بگذرون
باشه حتما
...
حال وروزم رو می دونی ؟
شب وروزم رو گم کرده ام
تازگیا یه گوشه کز می کنم وبه سرنوشتی که واسم رقم خورد فکر می کنم
هوا هم گاهی سرد می شه گاهی گرم که در هردو صورت مغز استخوانم رو می سوزنه
می دونی دلم چی می خواد ؟
یه پاک کن واسه اینکه همه ی اتفاقات بد زندگیمو پاک کنم
اما خوب تو یه جورایی با من فرق می کنی
می خوای حدس بزنم دلت چی می خواد
یه مدادشمعی
واسه اینکه تو دنیای سیاه وسفید آدمها یه خورشید نارنجی بکشی ..........!
شنبه 4 خرداد ماه سال 1387
کنج ککاوی بچه گونه
یلدا  تو چشمام نگاه کرد وپرسید : تا حالا شده از خودت بدت بیاد ؟
خنده ی تلخی روی لبهام نشست وگفتم  نه

برای اینکه جوابشو بشنوی باید غرورمو زیر پاهات بگذارم باید بشکنم
حاضری ؟
خیلی وقتا از خودم بدم می یاد
هر وقت که کم می آرم هر وقت که درد می زنه به رگهام . به شاهراه  گلوم می رسه و سر ریز می شه وبعدش  توی چشمای مضطربم می شینه
نگاه می کنم به محرابی که دیگه معجزه نمی کنه به محرابی که باهاش غریبه شده ام محرابی که دیگه داره رنگ وبوشو از دست می ده
 ما به کجا می رسیم ؟ ... به تنهایی ؟
راستی چرا اون می خواست به این موضوع فکر کنم ؟ فقط یه کنجکاوی بچه گانه بود ؟
شنبه 4 خرداد ماه سال 1387
گریه
همیشه چشمات اینجوریه ؟
نه
از چشات اشک می یاد چیزی شده ؟
نه
داری گریه می کنی ؟
نه
ببخشید ناراحتت کردم ؟
نه
...
داری رواعصابم راه می ری تو که می دونی من از دلسوزی بدم می یاد
خسته شدم می فهمی ؟
شنبه 4 خرداد ماه سال 1387
لحظه دیدار.......

لحظه دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز میلرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

های نخراشی به قفلت گونه ام را تیغ

های نبریشی صفای زلفکم را دست

آبرویم را نریزی دل!

ای نخورده مست

لحظه دیدار نزدیک است.

باز من دیوانه ام مستم

باز گویی در جهان دیگری هستم

جمعه 27 اردیبهشت ماه سال 1387
سماع

من میشنوم رنگ صدا را آبی

آهنگ تر ترانه ها را آبی

 

در موج بنفش عطر گل میبینم

موسیقی لبخند خدا را آبی

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
تا آخرش بخون(خواهش می کنم)

به نام خدای دانائیها
حتما تا ته بخونید ....5 دقیقه هم نمیشه
بعضی وقتا خواسته های آدم براش اونقدر مهم میشه که حاضر براش هر قیمتی بپردازه ...
مثلا با یه دختری دوسته....
اونو می خواد.....
اما هر چی تلاش می کنه بش نمی رسه ...
به جائی می رسه که میبینه دیگه کسی نمی تونه کمکش بکنه جز خدا ..
میاد مومن میشه .....
گدا میشه ....
در خونه ی خدا با حال خاصی زار میزنه ..
خلاصه یه عارف کاملی میشه برا خودش و دیگه یه حال و هوای خاصی داره ..
یه مدتی به همین منوال میگذره .
میبینه خبری نشد.....
به عشقش نرسید ..
بازم زار میزنه ...
خدا رو قسم می ده که حاجتش رو برآورده کنه......
اما میبینه که نه مثل اینکه خدا بی خیالش شده ..
انگار هر چی بیشتر داد می زنه و گریه می کنه خدا کمتر جوابشو می ده ...
میاد با خدا قهر می کنه ...
لجبازی می کنه ......
می ره و یه مدتی پشت سرشم نگاه نمیکنه ...
دیگه نمیاد در خونه ی اوستا کریم ....
هنوزم با خدا قهره ....
میشینه با خودش خاطراتشو مرور میکنه ...
کجاها با هم رفتن.......
دعواها ....
قهرها.....
آشتی ها .....
یه دفعه می بینه که انگار داره اوضاع ردیف میشه ...
خبرای خوب می شنوه .....
امیدوار میشه ...
میبینه که داره جریان ازدواجش ردیف میشه ...
خوشحاله و سرمست ....
دیگه تو پوست خودش نمی گنجه .....
می خواد از خوشحالی بال در بیاره ....
با خودش می گه :
ایول به خدا ....
با اینکه من باش قهر کردم بازم هوامو داشت و جریانمو ردیف کرد ..
یه دو روز میگذره ...
یه دفعه یه خبر بد می شنوه ..
دوباره همه چی به هم خورد ....
دوباره نشد ....
دوباره روز از نو روزی از نو ..
می گه : اه به این خدا ..
داشت کارم ردیف می شد ..
الکی گفتم خدا بود....
اونم به خودش گرفت و حالمونو گرفت ..
بابا ما اصلا نخوایم خدا رو ببینیم کیو باید بینیم ...
نخوایم خدا بهمون کار داشته باشه چیکار باید بکنیم ؟
خلاصه زیاد ازین شر و ور ها میگه ..
به خدا فحش می ده و ......
اما صد افسوس .....
و هزار افسوس .......
و هزار هزار افسوس.....
ای کاش فقط یه دقیقه میشست و فکر میکرد ....
فقط یه دقیقه .....
که چرا خدا داره باهاش اینجوری میکنه ....
وقتی میگه خدایا، جوابی نمیشنوه...
اما وقتی قهر میکنه همه ی کاراش ردیف میشه ...
خب اگه اینجوریه همه برن با خدا قهر کنن و حاجت بگیرن دیگه ..
درجوابش میدونی چی باید گفت ؟
فقط اینو میشه گفت که :
هر که در این بزم مقربتر است جام بلا بیشترش می دهند....
نمی دونم اما خدا می گه :
من هرکس رو بیشتر دوست داشته باشم بیشتر مبتلاش میکنم ...
بیشتر درد بش می دم تا بیاد در خونمو من صدای قشنگ یا الله یا الله اونو بشنوم...
بیشتر رنج بش می دم تا بیاد در خونمو من صدای دلنشین ناله هاش رو بشنوم .....
حالا ممکنه بگی :
ما اگه نخوایم خدا ما رو دوست داشته باشه کیو باید ببینیم ...
من بت می گم :
اگر با دیگرانش بود میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی ...
اینا شعر نیست ...
واقعیته .........
حقیقت عالمه ......
پس تو هم بدون .....
اگه داری سختی می کشی خدا دوستت داره ....
خدا داره نگات می کنه ...
خدا داره بت افتخار می کنه ....
و اگه دوستت نداشت می گفت :
حاجت این بنده رو بدید بره که از صداش بدم میاد ...
دیگه نمی خوام صداشو بشنوم ...
هر چه زودتر بش بدید بره ...
پس فکر نکن اگه خدا جوابتو نداد دوستت نداره ..
برعکس...
عاشقته که بت نمی ده ....
و اگر جوابتو داد فکر نکن که دوستت داره....
بیا یه جوری باشیم پیش خدا .....
اونوقته که هر چی بخوایم خدا بمون می ده ...
می دونی باید چه جور بود ؟
من می گم ....
تا حالا دیدی یه دونه مرده شور رو که داره شخص متوفی رو می شوره ؟
اگه ندیدی برو حتما ببین ...
ما باید مقابل خدا مثل اون مردهه باشیم تو دست اون مرده شوره ...
تسلیمه تسلیم .....
بیا به خدا اعتماد کنیم و بذاریم هر کاری که دلش می خواد با ما بکنه ..
ضرر نمی کنی ......
رفاقت با اون خیلی خوبه.....
و بدون اگه دردمندی و دلت پر از غصه ست ....
خدا با تمام وجودش عاشقته و می خواد که صداتو بشنوه ..
پس تو هم از ته دل صداش بزن .....
از ته دل عاشقش باش
یا حق

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
حرمت درد

درد تو به جان خریدم و دم نزدم

درمان تو را ندیدم و دم نزدم

 

از حرمت درد تو ننالیدم هیچ

آهسته لبی گزیدم  و دم نزدم

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
ترانه بارانی۳

سر زد به دل دوباره غم کودکانه ای

آهسته می تراود از این غم ترانه ای

 

 

باران شبیه کودکی ام پشت شیشه هاست

دارم هوای گریه خدا یا بهانه ای!

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
نیایش

خدا یا یک نفس  آواز! آواز!

دلم را زنده کن  اعجاز! اعجاز!

 

بیا بال و پر ما را بیاموز

به قدر یک قفس پرواز ! پرواز!

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
ترانه بارانی۲

دیشب باران قرار با پنجره داشت

رو بوسی آبدار با پنجره داشت

 

 

یک ریز به گوش پنجره پچ پچ کرد

چک چک ؛ چک چک ....چه کار با پنجره داشت؟

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
ترانه بارانی۱

باران! باران! دوباره باران!باران!

باران!باران!ستاره باران!باران!

ای کاش تمام شعر ها حرف تو بود:

باران!باران!بهار!باران!باران!

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
حیرت

از رفتنت دهان همه باز........

انگار گفته بودند :

                       پرواز!

                       پرواز!

سه شنبه 24 اردیبهشت ماه سال 1387
تلقین

این روزها که میگذرد

                            شادم

این روزها که میگذرد

                            شادم

                                      که میگذرد

                                               این روزها

                       شادم

                              که میگذرد......

پنجشنبه 19 اردیبهشت ماه سال 1387
یک با یک برابر نیست...
معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود ولی ‌آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری رانشان می داد خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت یک با یک برابر هست از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد به آرامی سخن سر داد تساوی اشتباهی فاحش و محض است معلم مات بر جا ماند و او پرسید گر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود و او با پوزخندی گفت اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود وانکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود اگریک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟ یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟ معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه های خویش بنویسید یک با یک برابر نیست
سه شنبه 17 اردیبهشت ماه سال 1387
بدون شرح.........
 

صدا .....نواها .....سکوت ....دریا....

مهتاب ...نگاه ....موج ...گفتن....نگفتن...کلمات .

ذهن پریشان من می خواهد از اینها یه چیزی بنویسد که حرف دلش باشد.

 ومیگوید:

صدای ساز از نگفته ها می گوید ......وموجهای دریا مهتاب را به جدال می طلبند ....

وسکوت شکوفه از رها شدن فردا می گوید ....ونگاه من همچنان در انتظار.....

و نوای قلبم که همچون شکسته سازی ست بی دست نوازشگر......

شاید.................

شاید یه روزی ساز من از شنیده ها بگوید و موج با مهتاب دوست شودو شکوفه برای رها شدن فریاد بزند ..

ونگاه من به دیدارش روشن .......یعنی آن وقت ....آن لحظه... آن رور..........................  

یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387
آرزوی بزرگ

نه چندان بزرگم

                     که کوچک بایابم خودم را

نه آنقدر کوچک

                    که خود را بزرگ.......

گریز از میانمایگی

                       آرزویی بزرگ است؟

یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387
آرمانی

پشت میله

                 بر کف زندان

 کپه ای زنجیر.....!

یکشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1387
خداوند زندست

جرمش ایجاد اختلال در نطم حکومت بود

قرآن می خواند...

تنها یک هفته به اعدامش مانده بود.

قرآن می خواند...

دوست داری همسرت رو ببینی؟

نه

دیدنش سستم میکنه

دوست داری فر زندت رو ببینی؟

نه

دیدنش دلم رو میلرزونه

قرآن می خواند...

دوستانت را؟..

کسی را نمی خواهی ببینی؟

نه

هرگز...

قرآن می خواند...

به من تنها صد برگه کاغد بدهید

صد برگه!!!

عجب دلی

قرآن میخواند...

یک هفته تمام شد.

حکم اعدام

حرف آخر.

به وصیتم عمل کنید.

او صد صفحه نوشته بود:

خداوند زندست.

خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،خداوند زندست،

شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
نمی دونم از کجا باید شروع کنم.........

سلام

نمی دونم تا حالا عشق رو بغل کردی یا نه اما من این لذت رو کشیدم .
من عشق رو بغل کردم و بوسیدمش
اما ..
ازم پرسید تو مال منی
گفتم آره مال خود خودت . هر کاری دوست داری باهام کن.
گفت هر کاری
گفتم هر کاری
تنهام گذاشتو رفت........
یادت باشه .................................
دوست دارم به من سر بزنید.

 اگر بشینی پای حرفام می فهمی  معنی عشق بازی چیه .

میفهمی که باید چی کار کنی.

 می فهمی جای نفرین باید بگی خوشبخت بشی گلم.

شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
قطار

قطار می رود..

تو می روی..

تمام ایستگاه می رود..

و من چقدر ساده ام

که سالهای سال

در انتظار تو

کنار این قطار رفته ایستاده ام 

و همچنان.....

به نرده های ایستگاه رفته تکیه داده ام.........

شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
از طرف ایمان به تمام بچه های خوب دنیا

شما مثل دیگران نیستید، دیگران را من خوب می‌شناسم، از حالشان باخبرم، وقتی حرف می‌زنم شما برخلاف دیگران به من نگاه می‌کنید. دیشب وقتی که از ماه سخن گفتم شما سرتان را بالا کردید و به ماه چشم دوختید. دیگران هرگز چنین کاری را نخواهند کرد...

- فارنهایت 451، ری بردبری

 
 "How did it start? How did you get into it? How did you pick your work and how did you happen to think to take the job you have? You're not like the others. I've seen a few; I know. When I talk, you look at me. When I said something about the moon, you looked at the moon, last night. The others would never do that. The others would walk off and leave me talking. Or threaten me. No one has time any more for anyone else. You're one of the few who put up with me. That's why I think it's so strange you're a fireman, it just doesn't seem right for you, somehow."
 
- Fahrenheit 451, Ray Bradbury
شنبه 14 اردیبهشت ماه سال 1387
سلام
گاو ما ما می کرد

گوسفند بع بع می کرد

سگ واق واق می کرد

و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی

شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند.

موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند.

دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پتروس چت می کرد.پتروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پتروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.پتروس در حال چت کردن غرق شد.

برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را در آورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد .کبری و مسافران قطار مردند.

اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند.

او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد

او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد.

او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیکر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد.